خانه وبلاگ
تماس با نویسنده
نویسنده وبلاگ
اقلیما پولادزاده
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ۸٧
لینک دوستان
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
لینکدونی
دوست یابی سالم
خرید اینترنتی
طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
فریدون مشیری فردوسی را اینچنین توصیف میکند :
هنوز یادم هست :
چهارسالم بود ،
که با نوازش « سیمرغ »
به خواب می رفتم .
به بانگ شیهه ی « رخش » ،
ز خواب می جستم .
چه مایه شوق به دیدار موی زالم بود !
***
به خواب و بیداری ،
لب از حکایت « رستم » فرو نمی بستم ،
تنم ز نعره ی « دیو سپید » می لرزید .
چه آفرین که به « گرد آفرید » می خواندم .
شرنگ قصه ی « سهراب » را به یاری اشک ،
ز تنگنای گلوی فشرده می راندم .
دلم برای « فریدون » و « کاوه » پر میزد .
حکایت « ضحاک »
همیشه مایه ی بیزاری و ملالم بود .
چه روزها و چه شبها که خواب داروی من ،
زلال عشق دلاویز « زال » و « رودابه » ،
شراب قصه ی « تهمینه » و « تهمتن » بود .
شبی اگر سخن از « بیژن » و « منیژه » نبود
جهان به چشمم ، همتای چاه « بیژن » بود .
***
چه روزها و چه شب ها ، در آسمان و زمین
نگاه من همه دنبال تیر « آرش » بود .
رخ « سیاوش » را ،
درون جنگل آتش ، شکفته می دیدم ،
دلم در آتش بود .
***
چه روزها که به دل می گریستم – خاموش –
به شوربختی « اسفندیار » رویین تن .
چه روزها که به جان می گداختم از خشم ،
به سست عهدی « افراسیاب » سنگین دل .
به نابکاری « گرسیوز » و فریب « شغاد » ،
به آنچه رفت از این هر سه بد نهاد به باد !
به پاک مهری « ایرج » ،
به تنگ چشمی « تور » ،
به کینه تـوزی « سلم » ،
به نوش داروی پنهان به گنج « کیکاوس » ،
به « اشکبوس » ،
به « تـــــــوس » ،
به پرده پرده ی آن صحنه های رنگارنــگ ،
به لحظه لحظه ی آن رویدادهای شگفت ،
به چهره های نهان در نهفت گاه زمان ،
به « گیو » ، « پیران » ، « هومان » ، « هژبر » ، « نوذر» ، « سام » ،
به « بهمن » و « بهرام » ،
همین نه چشم و نه گوش ،
که می سپردم ، تاب و ، توان و ، هستی و ، هوش !
***
صدای « فردوسی »
که می سرود :
« به نام خداند جان و خرد »
مرا به سوی جهان فرشتگان می برد !
به روی پرده ی ایوان خانه می دیدم ،
کتاب و پیکر و دستار تاجوارش را ،
که مثل سایه رحمت کنار باره ی « توس »
نشسته بود و سخن را به آسمان می برد !
***
به روی و موی ، چو دهقان سالخورده ، ولی ،
به چشـم مـن ، همه در هیـات پـیمبـر بـود .
فروغ ایزدی از چشم و چهره اش می تافت
شکوه معجزه اش ،
همین سخن که :
« توانایی ات به دانایی ست ! »
مگر « مسیح » دگر بود او ، که می فرمود :
« اگر چه زنده بود ، مرده آن که دانا نیست ! »
***
چه سالـها که به تلـخی سـپرد و سختی برد .
نه دل به کام و نه ایام و ، زهرغم در جام .
نشست و خواند و سرود و سرود و پای فشرد
مگر امان دهدش دست مرگ ، تا فرجام .
هنوز می بینم ،
بزرگدار ادب را، که در تمامی عمر ،
نگاه و راهش ،
همواره ،
سوی داور بود .
عـقـاب شعـرش ، بـالای هـفت اخـتر بود !
هنر به چشمش ، ارزنده تر ز گوهر بود !
مـذاب روحـش بـر بـرگ هـای دفتـر بود !
***
خروش او را از دور دست های زمان ،
هنوز می شنوم .
خروش « فردوسی » ،
خروش « ایران » بود .
خروش قومی از نعره ناگریزان بود
بدان سروش خدایی دوباره دل ها را ،
به یکدگر می بست .
گسستگان را زنجیروار می پیوست .
خروش او، که :
« تن من مباد و ایران باد »
طلوع دست به هم دادن اسیران بود .
خروش او خبر بازگشت شیران بود !
خروش « فردوسی »
به خاک ریختگان را پیامی از جان داشت .
همین نه تخم سخن ، بذر مردمی می کاشت .
نسیم گفتارش
در آن بهشت خزان دیده می ورزید به مهر ،
سلاله ی جم و کی را ز خاک بر می داشت .
دوباره « ایران » را
می آفرید ،
می افراشت !
***
هزار سال گذشت –
بنای کاخ سخن را که بر کشید بلند ،
نیافت ، هیچ ز « باران و آفتاب گزند »
نه گوهریست که ارجش به کاستی افتد
نه آتش است که خاکسترش بپوشاند .
هزار سال دگر ، صد هزار سال دگر ،
شکوه شعرش ، خون در بدن بجوشاند !
***
بزرگ مردا ! همچون تو رستمی باید
که هفتخوان زمان را طلسم بگشاید
مگر دوباره جهان را به نور مهر و خرد ،
هم آن چنان که تو می خواستی بیاراید.
چنین گفت رستم به اسفندیار | داستان رستم و اسفندیار که کردار ماند ز ما یادگار | |
| کنون داده باش و بشنو سخن | ازین نامبردار مرد کهن | |
| اگر من نرفتی به مازندران | به گردن برآورده گرز گران | |
| کجا بسته بد گیو و کاوس و طوس | شده گوش کر یکسر از بانگ کوس | |
| که کندی دل و مغز دیو سپید | که دارد به بازوی خویش این امید | |
| سر جادوان را بکندم ز تن | ستودان ندیدند و گور و کفن | |
| ز بند گران بردمش سوی تخت | شد ایران بدو شاد و او نیکبخت | |
| مرا یار در هفتخوان رخش بود | که شمشیر تیزم جهانبخش بود | |
| وزان پس که شد سوی هاماوران | ببستند پایش به بند گران | |
| ببردم ز ایرانیان لشکری | به جایی که بد مهتری گر سری | |
| بکشتم به جنگ اندرون شاهشان | تهی کردم آن نامور گاهشان | |
| جهاندار کاوس کی بسته بود | ز رنج و ز تیمار دل خسته بود | |
| بیاوردم از بند کاوس را | همان گیو و گودرز و هم طوس را | |
| به ایران بد افراسیاب آن زمان | جهان پر ز درد از بد بدگمان | |
| به ایران کشیدم ز هاماوران | خود و شاه با لشکری بیکران | |
| شب تیره تنها برفتم ز پیش | همه نام جستم نه آرام خویش | |
| چو دید آن درفشان درفش مرا | به گوش آمدش بانگ رخش مرا | |
| بپردخت ایران و شد سوی چین | جهان شد پر از داد و پر آفرین | |
| گر از یال کاوس خون آمدی | ز پشتش سیاوش چون آمدی | |
| وزو شاه کیخسرو پاک و راد | که لهراسپ را تاج بر سر نهاد |
--------------------------------------------------------------
| چو رستم بدر شد ز پردهسرای | زمانی همی بود بر در به پای | |
| به کریاس گفت ای سرای امید | خنک روز کاندر تو بد جمشید | |
| همایون بدی گاه کاوس کی | همان روز کیخسرو نیکپی | |
| در فرهی بر تو اکنون ببست | که بر تخت تو ناسزایی نشست | |
| شنید این سخنها یل اسفندیار | پیاده بیامد بر نامدار | |
| به رستم چنین گفت کای سرگرای | چرا تیز گشتی به پردهسرای | |
| سزد گر برین بوم زابلستان | نهد دانشی نام غلغلستان | |
| که مهمان چو سیر آید از میزبان | به زشتی برد نام پالیزبان | |
| سراپرده را گفت بد روزگار | که جمشید را داشتی بر کنار | |
| همان روز کز بهر کاوس شاه | بدی پرده و سایهی بارگاه | |
| کجا راه یزدان همی بازجست | همی خواستی اختران را درست | |
| زمین زو سراسر پرآشوب بود | پر از خنجر و غارت و چوب بود | |
| کنون مایهدار تو گشتاسپ است | به پیش وی اندر چو جاماسپ است | |
| نشسته به یک دست او زردهشت | که با زند واست آمدست از بهشت | |
| به دیگر پشوتن گو نیک مرد | چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد | |
| به پیش اندرون فرخ اسفندیار | کزو شاد شد گردش روزگار | |
| دل نیکمردان بدو زنده شد | بد از بیم شمشیر او بنده شد | |
| بیامد بدر پهلوان سوار | پساندر همی دیدش اسفندیار | |
| چو برگشت ازو با پشوتن بگفت | که مردی و گردی نشاید نهفت | |
| ندیدم بدین گونه اسپ و سوار | ندانم که چون خیزد از کارزار |
کنون ای خردمند! وصف خرد / بدین جایگاه گفتن اندر خورد
خرد رهنمای و خرد دلگشای / خرد دست گیرد به هر دو سرای
خرد چشم جان است چون بنگری / تو بیچشم شادان جهان نسپری
از اویی به هر دو سرای ارجمند / گسستهخرد پای دارد به بند
حکیما چو کس نیست گفتن چه سود؟ / از این پس بگو کافرینش که بود؟
به گفتار دانندگان راه پوی / به گیتی بپوی و به هر کس بگوی
کسی کو خرد را ندارد ز پیش / دل گردد از کردهی خویش، ریش
همیشه خرد را تو دستور دار / بدو جانت از ناسزا دور دار
ز هر دانشی چون سخن بشنوی / از آموختن یک زمان نغنوی
موضوع داستانهای شاهنامه
دودمانهای پادشاهی در شاهنامه
* پیشدادیان
* کیانیان
* اشکانیان
* ساسانیان
پیشینه داستانهای شاهنامه
شاهنامههای منظوم دیگر
شخص دیگری که پیش از آن دو به نظم حماسههای ملی پرداخته بود شاعری بود با نام مسعودی مروزی. متاسفانه امروز بیش از چند بیت از شاهنامهٔ او در دست نیست. اما ظاهراً در زمان فردوسی شهرتی بسزا داشتهاست. جالب توجه است که شاهنامهٔ او در بحر تقارب نیست بلکه در بحر هزج است (مفاعیلن مفاعیلن فعولن).
فهرست منابع و مآخذ
دانش نامه آزاد ویکی پدیا
* صفا، ذبیحالله. تاریخ ادبیات ایران ج۱ چاپ دوم. تهران: انتشارات قُقنوس ۱۳۸۱. شابک: ISBN 964-311-013-3
* صفا، ذبیحالله. حماسهسرایی در ایران
حکیم ابولقاسم فردوسی
حکیم ابولقاسم فردوسی ، حماسه سرا و شاعر بزرگ ایرانی در سال 329 هجری قمری در روستایی در نزدیکی شهر طوس به دنیا آمد . طول عمر فردوسی را نزدیک به 80 سال دانسته اند، که اکنون حدود هزار سال از تاریخ درگذشت وی می گذرد.
فردوسی اوایل حیات را به کسب مقدمات علوم و ادب گذرانید و از همان جوانی شور شاعری در سر داشت . و از همان زمان برای احیای مفاخر پهلوانان و پادشاهان بزرگ ایرانی بسیار کوشید و همین طبع و ذوق شاعری و شور و دلبستگی او بر زنده کردن مفاخر ملی، باعث بوجود آمدن شاهکاری برزگ به نام «شاهنامه» شد .
شاهنامه فردوسی که نزدیک به پنجاه هزار بیت دارد ، مجموعه ای از داستانهای ملی و تاریخ باستانی پادشاهان قدیم ایران و پهلوانان بزرگ سرزمین ماست که کارهای پهلوانی آنها را همراه با فتح و ظفر و مردانگی و شجاعت و دینداری توصیف می کند .
فردوسی پس از آنکه تمام وقت و همت خود را در مدت سی و پنج سال صرف ساختن چنین اثر گرانبهایی کرد ،در پایان کار آن را به سلطان محمود غزنوی که تازه به سلطنت رسیده بود ، عرضه داشت ،
تا شاید از سلطان محمود صله و پاداشی دریافت نماید و باعث ولایت خود شود.سلطان محمود هم نخست وعده داد که شصت هزار دینار به عنوان پاداش و جایزه به فردوسی بپردازد. ولی اندکی بعد از پیمان خود برگشت و تنها شصت هزار درم یعنی یک دهم مبلغی را که وعده داده بود برای وی فرستاد.
و فردوسی از این پیمان شکنی سلطان محمود رنجیده خاطر شد و از غزنین که پایتخت غزنویان بود بیرون آمد و مدتی را در سفر بسر برد و سپس به زادگاه خود بازگشت.
علت این پیمان شکنی آن بود که فردوسی مردی موحد و پایبند مذهب تشیع بود و در شاهنامه در ستایش یزدان سخنان نغز و دلکشی سروده بود ، ولی سلطان محمود پیرو مذهب تسنن بود و بعلاوه تمام شاهنامه در مفاخر ایرانیان و مذمت ترکان آن روزگار که نیاکان سلطان محمود بودند سروده شده بود.
همین امر باعث شد که وی به پیمان خود وفادار نماند اما چندی بعد سلطان محمود از کرده خود پشیمان شد و فرمان داد که همان شصت هزار دینار را به طوس ببزند و به فردوسی تقدیم کنند ولی هدیه سلطان روزی به طوس رسید که فردوسی با سر بلندی و افتخار حیات فانی را بدرود گفته بود و در گذشته بود.
و جالب این است که دختر والا همت فردوسی از پذیرفتن هدیه چادشاه خودداری نمود و آن را پس فرستاد و افتخار دیگری بر افتخارات پدر بزرگوارش افزود.
معروف ترین داستانهای شاهنامه : داستان رستم و سهراب ، رستم و اسفندیار ، سیاوش و سودابه
زال و رودابه است.